
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:25 نام:711.24 |
غروب من بودم و غروبی سرخ که نشان از تاريکی تلخی داشت به ذهنم فشار آوردم تا تو را به خاطر آورم ولی هر چه سعی کردم به ذهنم هم نيومدی همان لحظه که خورشيد خانم داشت می رفت به خاطرم اومد که تو تمام هستی من بودی و لی نميدانستم که به زيبا یهای دنيا نبايد دل بست به تويی که زيبايی محض بودی آنروز غروب عشق من بود من فهميدم که وعده گلرخان وفايی ندارد شکوه هايی که از تو داشتم به فراموشی سپردم و گفتم که بايد او را زخاطر برد خورشيد رفت و شب امد ولی من هنوز روز را نديده ام اگر هر غروب طلوعی دارد ولی اين غروب طلوعی ندارد حالا ديگر من مانده ام و يک دنيا تاريکی غروب عشق اگر غمگين بود ولی برایم دوست داشتنی بود 
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:23 نام:711.24 |

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:21 نام:711.24 |
... عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن ... عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب ... عشق یعنی خواستن و له له زدن ... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن ... عشق یعنی سال های عمر سخت ... عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ ... عشق یعنی با " خدا یا " ساختن ... عشق یعنی چون همیشه باختن ... عشق یعنی حسرت شب های گرم ... عشق یعنی یاد یک رویای نرم ... عشق یعنی یک بیابان خاطره ... عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره ... عشق یعنی گفتنی با گوش کر ... عشق یعنی دیدنی با چشم کور ... عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت ... عشق یعنی آخر خط بهشت ... عشق یعنی گم شدن در لحظه ها ... عشق یعنی آبی یه بی انتها ... عشق یعنی یک سوال بی جواب ... عشق یعنی رفتن توی خواب
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:20 نام:711.24 |
/New%20Folder%20(3)/New%20Folder%20(3)/AQILI/DEHATI/New%20Folder/New%20Folder%20(4)/شيعر%20موبايل/New%20Folder/دوستی،عشق،زندگي%20و%20حرفهاي%20خودموني_files/6yxplwn.gif)
/New%20Folder%20(3)/New%20Folder%20(3)/AQILI/DEHATI/New%20Folder/New%20Folder%20(4)/شيعر%20موبايل/New%20Folder/دوستی،عشق،زندگي%20و%20حرفهاي%20خودموني_files/6yxplwn.gif)
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 7:53 نام:711.24 |
/New%20Folder%20(3)/New%20Folder%20(3)/AQILI/DEHATI/New%20Folder/New%20Folder%20(4)/شيعر%20موبايل/New%20Folder/دوستی،عشق،زندگي%20و%20حرفهاي%20خودموني_files/6st9aah.gif)
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 7:46 نام:711.24 |
مثل آلمانی: افتادن در گل و لای ننگ نیست، ننگ در اين است که آنجا بمانی . خوشبختی ، يعنی هماهنگی با حوادث روزگار . داشتن پشتکار ، تفاوت ظريف بين شکست و کاميابی است. وقتی آنچه داريم می بخشيم، آنچه نيازمند آنيم دريافت خواهيم کرد. عاقل آنچه را که می داند ، نمی گويد ولی آنچه را که می گويد ، می داند. انسان همچون رودخانه است ، هرچه عميقتر باشد آرام تر و متواضع تر است . مشکلات خود را بر ماسه ها بنويسيد و موفقيت هايتان را بر سنگ مرمر . کسی که از هيچ چيز کوچکی خوشحال نمی شود ، هيچگاه خوشبخت نخواهد شد. به جاي اينكه به تاريكي لعنت بفرستيد ، يك شمع روشن كنيد بردن – همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن – چرا
فلوبر:
سارنف:
لاوسن:
ارسطو:
منتسکيو:
پرمودا باترا:
اپيکور:
كنفسيوس :
ونيس لومباردي :
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 7:42 نام:711.24 |
در اين واپسين لحظه هاي غريب، دلم از هواي تو دم مي زند براي دمي با تو بودن دلم، به اجبار حرف از غزل مي زند در اين لحظه هايي که در هر نفس، سرود خداحافظي خوانده اي دل من براي وصال تو باز، نت عشق را يک نفس مي زند پس از آن همه آشنايي کنون، نگاهم به پيش تو بيگانه است وگرنه چرا اين نگاهت هنوز،در عشق رارنگ شب مي زند؟ ميان هجوم ورق هاي من، مرور خط شعر تو خوش تر است "ولي دردلم حس پيچيده ايست،که انگارچشمت کلک مي زند" من از قافيه، وزن، آهنگ، شعر، به جز عشق چيزي نفهميده ام که در متن اشعار بي وزن من، غروب نگاهت قدم مي زند تو را اي غريبه و اي آشنا، دوباره سه باره ورق مي زنم که زنجير اين فاصله بين ما، درون دلم زنگ غم مي زند
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:51 نام:711.24 |
نميدانم از چه بنويسم ، دستانم ديگر قدرتي ندارند كه از زندگي بنويسند! دستانم در برابر باد فاصله و دوري مثل بيد مجنون مي لرزد! نميدانم از چه بنويسم ، از عشق بنويسم يا از محبت؟ از غم بنويسم يا از نفرت! از دوري بنويسم يا از دلتنگي هايم ، از دل بنويسم يا از اشكهايم! احساسم مي گويد از همان لحظه ديدار بنويس ، اما قلبم مي گويد از دوري و از فاصله بنويس. لعنت به قلبم كه باز ميخواهد اشكهاي مرا از چشمانم سرازير كند! آري با احساسم موافقم ! آري مينويسم از لحظه ديدار تا دلم باز به سراغ گذشته ها برود! مي نويسم از لحظه ديدارمان در دشت عشق ، مينويسم از لحظه اي كه دست در دستانت گذاشته بودم و با هم از آن دور دستها شهر عشقمان ، و شهر خاطره هايمان را ميديدم! از اشكهايمان مينويسم ، از آن نيمه شب پر خاطره مينويسم ، از آن لحظه زيبا مينويسم ، مينويسم تا بخواني و به ياد گذشته اشك شوق بريزي! مي نويسم تا باز اميدوار شويم به روزي كه دوباره دست در دستان هم بگذاريم و در دشت عشق، باغ خاطره هايمان قدم بزنيم و من باز بتوانم صداي قدمهايت ، صداي نفسهايت را احساس كنم! نميدانم چه بگويم از هر چه بگويم دلم به درد مي آيد ، آري مي گويم از لحظه ديدارت ، از لحظه آشنايي ، از لحظه عاشقي ! نميدانم چه ننويسم ! نمي نويسم از لحظه رفتنت ، لحظه گريه كردنت ، لحظه جدايي ات ، لحظه خداحافظي ات ! نمي نويسم از غم دوري ، از غم دلتنگي از غم عاشقي! مي نويسم از همان لحظه ديدار ، از همان شب هميشه بيدار! مي نويسم از شبي كه هيچگاه از ياد و خاطره مان فراموش نخواهد شد! مي نويسم از شبي كه كاش دوباره در صحنه زندگي مان تكرار شود! احساسم مي گويد اميداوار باش به لحظه ديداري دوباره ، اما قلبم مي گويد به خاطر اين دوري و به خاطر اين فاصله اشك بريز !! لعنت به قلبم كه دوست دارد دوباره من دلتنگت شوم! بگو اي احساس ، حس كن همان لحظه هاي زيباي ديدار را ! بگو اي احساس من تا دستان سردم ، دستان لرزانم از همان لحظه هاي قشنگ ديدار بنويسند ! نگو اي قلب كه از لحظه خداحافظي بنويسم ، سر به سر احساسم نگذار اي قلب غم زده من، كه دلم بدجور براي آن لحظه ها تنگ است . سر به سر اوقات تلخ من نگذار كه دلم بدجور براي ديدن يارم تنگ است ! مينويسم در دفتر عشقم نام مقدس تو را!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 17:51 نام:711.24 |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:44 نام:711.24 |
| ||||||